
به نقل از عصر دنا:
برای اولین بار اثر مستندسازان کهگیلویه و بویراحمدی به موزه ی سینمایی کشور راه پیدا کرد این مستند روايت کودکان روستاي گاودانه است که براي رفتن به مدرسه و ديدن دنياي خارج از روستا ، تنها راه ارتباط آنها عبور از رودخانه است.
به همين خاطر آنها مجبور بودند از دستگاهي به نام گرگر استفاده کنند که اين دستگاه انگشتان دست اين کودکان را قطع کردهاست.
کارگردان فيلم مستند گاودانه گفت: بعد از پخش فيلم گاودانه در جشنوار بينالمللي فيلم سينما حقيقت (جشن مستند ايران) و دريافت جايزه بهترين کارگرداني در بخش فيلم با سوژه اجتماعي اين جشنواره و انعکاس آن در رسانههاي داخلي وخارج از کشور، باعث شد که نگاه همه مردم و مسئولين به گاودانه معطوف و در نهايت براي عبور کودکان از رودخانه پلي توسط خيرين و مسئولان اجرائي کشور احداث شود.
علی فتح لايقزاده به عصردنا افزود : اختصاص 800 ميليون تومان از طرف خيرين مدرسه ساز و ترميم انگشتان قطع شده کودکان روستاي گاودانه در بيمارستان 15خرداد تهران توسط انجمن جراحان زيبايي کشور به سرپرستي دکتر کلانتر هرمزي از محاسن ساخت اين فيلم است.
تنديسهاي جشن مستند ايران، تقديرنامه هاي خيرين كشور، دانشگاه 15 خرداد تهران و انجمن جراحان پلاستيك ايران وجوايز مستند گاودانه كه به علي فتح لايق زاده اعطا شده بود که با درخواست عزت الله انتظامي بازيگر پيشکسوت سينما به موزه سينماي كشور اهدا شد.
عزت الله انتظامي همچنين كتاب خود (آقاي بازيگر) را به پاس زحمات این کارگردان در جهت کمک به انسانها به علي فتح لايق زاده تقديم كرده است. لازم به ذکر است که در این مراسم هنرمندان سینما وتلویزیون (داوود رشیدی -لیلی رشیدی -بهنوش بختیاری -ستاره اسکندری -فریبا ترکاشوند و ------حضور داشتند و بعد از این مراسم در موزه سینما علی فتح لایق زاده به درخواست لیلی رشیدی به اجرای تائتر ایشان که در خانه هنرمندان برگزار می شود دعوت شد که بازیگرانی نظیر سیامک انصاری -هانیه توسلی - برزو ارچمند -ستاره پسیانی ----حضور داشتند و در پایان کارگردان مستند گاودانه به دلیل ساخت فیلمهایی با موضوع انسانی مورد تجلیل این هنرمندان و مردم حاضر در سالن قرار گرفت.
در آیینی که امروز دوشنبه ۱۸ اردی بهشت و در آخرین روز از هفته مقام معلم به همت اداره آموزش و پرورش عشایر استان در منطقه زیبای گرگوی یاسوج برگزار شد از معلمان نمونه این اداره تجلیل بعمل آمد.در این مراسم که دکتر طاهری مدیرکل آموزش و پرورش کهگیلویه و بویراحمد ُ بهمنی رئیس اداره آموزش و پرورش عشایر استانُ آلفونه فرماندار شهرستان بویراحمد و تنی چند از مقامات استانی نیز حضور داشتند ابتدا رئیس اداره آموزش و پرورش عشایر استان ضمن توصیف و تجلیل ابعاد شخصیت شهید مطهری ایشان را از دو جهت شخصیتی متفاوت توصیف و ابراز داشتند: شهید مطهری مخاطب شناس و دارای تفکر و اندیشه ای فرازمانی بوده و برای همین است که هرگز غبار زمان باعث نخواهد شد این شخصیت بزرگ و وسعت اندیشه هایش فراموش شوند. وی در بخش دیگری از صحبت هایش ابراز داشت: معلمان عشایر در تاریخ تعلیم و تربیت نشان دادهاند که علاوه بر خصلتهای صبر و استقامت و ایثار از دانش علمی بالایی نیز برخوردار هستند که مؤید آن پرورش هزاران متخصص در کشور ایران اسلامی است.
بهمنی در ادامه به کارهای انجام شده توسط این اداره در طول سال گذشته اشاره کرد و گفت: برای برطرف کردن برخی مشکلات موردی معلمان مدارس عشایر، وام قرضالحسنه به بیشتر این معلمان پرداخت شده است.
وی به پرداخت 750 موردی هزینه ایاب و ذهاب دانشآموزان عشایری نیز اشاره کرد و بیان داشت: یکی از کارهای خوب دیگری که انجام شده تفکیک 70 درصدی مدارس مقطع متوسطه مختلط بوده است که گام بلندی در راه تفکیک جنسیتی دانشآموزان عشایر به شمار میرود.
رئیس آموزش و پرورش عشایر استان کهگیلویه و بویراحمد در ادامه به کیفیتبخشی آموزشهای ضمن خدمت معلمان عشایری نیز اشاره کرد و گفت: آموزش معلمان از مهمترین برنامههای ما در آموزش و پرورش برای کیفیتبخشی به امر آموزش به شمار میرود.
بهمنی از پوشش 97 درصدی دانشآموزان عشایری در این استان خبر داد و گفت: این آمار در سطح کشور آماری خوب و ارزنده محسوب میشود و نشاندهنده این است که فرزندان عشایر در همه نقاط استان میتوانند از نعمت آموزش و پرورش بهره برند.
این مسئول تعداد دانشآموزان عشایری استان را 4 هزار نفر ذکر کرد و افزود: این تعداد دانشآموز در 22 مجتمع و 191 آموزشگاه مشغول به تحصیل هستند.
بهمنی ادامه داد: این دانشآموزان در 124 دبستان، 17 مدرسه راهنمایی، 14 دبیرستان و دو مرکز پیش دانشگاهی مشغول به تحصیل هستند.
دکتر طاهری نیز در این مراسم بیان داشتند:تعهدُ اخلاص دانشُ ژرف اندیشی و دینداری از جمله مهمترین ویژگی های شهید مطهری بودند که هر معلمی با تاسی از این شخصیت به الگویی عالی و فردی تاثیر گذار در جامعه تبدیل خواهد شد.
فرمانروايی کريمخان زند با اوج کشمکشهای فرانسه و انگليس بر سر هندوستان همراه بود. فرانسویها در سال 1759 ميلادی به بندر عباس يورش آوردند و مرکز بازرگانی انگليسیها را در آن شهر نابود کردند. انگليسیها مرکز بازرگانی خود را به بصره، که در فرمان عثمانیها بود، جابهجا کردند و چون هلندیها نيز مرکز بازرگانی خود را در بوشهر بسته بودند، زيان بسياری به بازرگانی ايران وارد شد. در همان زمان، شيخ بندر ريگ به نام ميرمهنا، که دير زمانی خود را رعيت و فرمانبردار دولت ايران میدانست، از هرج و مرج در ايران و رقابت هلند و انگليس بهربرداری کرد و عليه صادقخان، والی فارس و برادر کريمخان شورش کرد. اما صادقخان توانست آشوب ميرمهنا را سرکوب کند. ميرمهنا پيش از از آن که به بيرون فرار کند، همهی سپاهيان و بازرگانان هلندی را کشت و به اين ترتيب به تسلط هلندیها بر خليجفارس پايان داد. کريمخان زند، ميرمهنا را که به دريازنی روی آورده بود، توسط زکیخان تعقيب کرد و سرانجام ميرمهنا در بصره کشته شد. با تصرف بصره توسط صادقخان ، برادر کريمخان ، تسلط ايران بر دهانهی خليج کامل شد.
قلعه دختر دشمن زیاری از یادگاران دوران ساسانی است که جهت ازدیاد نسل و فزونی نعمت به الهه مادینه پروری تقدیم شد . در دوران دیگری از تاریخ این قلعه تغییر کاربری داده شد و تغییر و تعمیراتی در آن صورت گرفت. در تاریخ معاصر این قلعه مرکز فرماندهی ایل دشمن زیاری بود که همواره پرچمی قرمز به نشانه تسخیر ناپذیری بر فراز آن نمایان بود.
کهگیلویه و بویراحمد ترکیبی است از دو واژه کهگیلویه که معرف تاریخ، پیشینه ،فرهنگ و تمدن این استان است و بویراحمد که نامی ایلی از ایلات هفت گانه استان است که از دوران معاصر و بواسطه درگیری هایی که این ایل با پهلوی اول داشتند به نام استان افزوده شد. کهگیلویه و مشخصا شهر دهدشت از زمان حیات امپراطوری ساسانیان تا کنون مرکز تمدن و اشاعه فرهنگ بوده و تن خسته اش حوادث و رخدادها فراوانی را در خود جای داده است. در زمان سلاجقه و صفوی و نیز این شهر دارای اعتبار و از طراحی شهری و سازه های بسیار خوبی برخوردار بوده؛
اردشیر بابکان به نام پسرش آنجا(دهدشت)را بلاد شاپور خواند و در زمان صفویه شاهد رونق دوباره بود تا یادگارانی بر جای بماند که اینروزها مثل بسیاری دیگر از محوطههای تاریخی کشور حال و روز خوشی ندارد. گمانهزنیهایی در عمق 5/3 متری زیر زمین میگویند که در محوطه بلاد شاپور آثار بر جای مانده از دوره سلجوقی وجود دارد. و حالا که اعتباری در کار نیست همان بهتر که همچنان زیر خاک باقی بماند که این طور جایش امنتر است.کاروانسرا یکی از اصلیترین بناهایی است که از زمان صفویه برجای مانده است؛ بنایی با یکهزار و200 متر مربع مساحت که 49 حجره و ایوان را در خود جای داده است. این کاروانسرا درون شهری بوده است که بازار در ضلع غربی آن قرار گرفته است. در بخش شرقی کاروانسرا هم اصطبل وجود داشته است. این بنا حدود 17سال است که در دست مرمت است و البته میتوان حجرههایی را دید که دیوارهایشان کاشی شدهاند.
بازار سرپوشیده این محوطه به طول یک کیلومتر که تقریبا چیزی از آن باقی نمانده است، حمام کهیار در چند قدمی کاروانسرا و بنای امامزاده جابر از ساختمانهای تاریخی هستند که در همسایگی این کاروانسرا قرار دارند.
وجه تسمیه کهگیلویه:
درتاریخ هماره افراد و خاندانهایی وجود داشتند که بنا به اسباب و عوامل مختلف ،گمنام مانده اند. خاندان «گیلویه» از جمله این گمنامان مشهور هستند. در بسیاری از منابع جغرافیایی و تاریخی قرون اولیه اسلامی ،به «جیلویه» و «آل» او ونیز«جبل جیلویه» اشاره شده است. نقشی که این خاندان وافرادبرجسته آن درطی قرون اولیه اسلامی –دست کم از قرن دوم تا چهارم هجری قمری – درمنطقه فارس و کوره ها و رموم آن،ایفاکرده، بسیار بارز و برجسته است.به رغم عدم توجه منابع و اطلاعات اندکی که از آنان در دست است،به نظر می رسد افراد این خاندان که تنها معدودی از آنها در منابع مذکور است؛در جنبه ها و وجوه نظامی و جنگی،اجتماعی،سیاسی،فرهنگی و اقتصادی عصر،نقش بارز و پرآوازه داشته اند. دوره تقریبی تسلط و ناموری این خاندان،مصادف با خلافت عباسی است که در نزد برخی از خلفا(نظیر مامون) شناخته شده و معروف بوده اند.درگیری های متعدد«آل جیلویه» با «آل بودلف» و قتل معقل بن عیسی برادر ابودلف توسط گیلویه و پس از آن قتل گیلویه(=جیلویه) به وسیله بودلف و کشمکش های دیگر؛ از نکات مهیج وشگفت تاریخ خاندان گیلویه است. اهمیت و ارزش «آل جیلویه» وخود«گیلویه» به اندازه ای بوده است که منطقه تحت نظر آنان – که مسکن بومی آنان نیز به شمار می رفته – به پاس قدردانی و ارج گذاری ایشان،به نام آنان بازخوانده شده و مشهور گردیده است.کوه «گیلویه» که نام منطقه وسیعی درطول تاریخ و در فارس بوده است،نگاهبان و یادگار نام گیلویه و خاندان اوست.
چرا تغییر نام:
همانطور که اشاره شدکهگیلویه نام خاندانی است که بر سرزمینی از سرزمین لرها گذاشته شد. و بویراحمد نام یکی از ایلات استان است. با این حال این نام (کهگیلویه و بویراحمد)هم در تلفظ و هم در برآورده کردن انتظارات همه ایلات و طوایف این استان و موارد دیگر ! دارای ایراداتی است که با توجه به به اینکه مردم این استان لر بوده و به فرهنگ و آداب و رسوم خود علاقه مند و پایبند و هم از آن جهت که این سرزمین بخشی از سرزمین لر بزرگ بوده از بین تمامی نام های پیشنهادی تنها لرستان جنوبی می تواند مناسب و جایگزین نام فعلی باشد.
ز باغ ای باغبان ما را همی بــوی بهـار آید
کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید بـاغ را فردا هـــزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنـار آید
چو اندر بـاغ تو بلبـل به دیـدار بهار آید
ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هـزار آید
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شـمار آید
چناندانـی که هرکس را همی زو بـوی یار آید
بهـار امســال پندار همی خوشـتر ز پــار آید
وزین خوشتر شود فردا که خسرو از شکـار اید
بدین شـایستگی جشنـی بدیــن بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی داد و نوروزی
احسان رستگار جوان نخبه دشمن زیاری گفت: دانشجوی کارشناسی ارشد سازههای هیدرولیکی در واحد یاسوج در مسابقات جهانی تکنولوژی مالزی موفق به کسب مقام نایب قهرمانی در بین اختراعات و نوآوریهای ارائه شده از بین 50 کشور در این مسابقات شدم.این مخترع جوان ابراز داشت: اختراع کولهپشتی با قابلیت تولید برق 220 ولت با توان 1000 وات از ایران به عنوان طرح شگفتیساز در مسابقات جهانی تکنولوژیهای 2012 مالزی انتخاب شد.رستگار عنوان کرد: این کولهپشتی نیاز به هیچگونه سوختی از جمله بنزین، گازوئیل و روغن نداشته و همچنین هیچگونه آلاینده زیست محیطی و صوتی ندارد.این مخترع جوان گفت: یکی از ویژگیهای این کولهپشتی این است که با نور خورشید برق مورد نظر را تأمین میکند و در تاریکی مطلق 24 ساعت برق ذخیره در اختیار قرار میدهد و لازم به ذکر است که در فضای ابری هم قابلیت شارژ دارد.رستگار در خصوص نوآوری این محصول اشاره کرد: این اختراع هیچگونه نمونه داخلی و خارجی ندارد و برای نخستین بار است از این مقدار صفحه کوچک خورشیدی این اندازه برق تولید میشود.وی گفت: این کولهپشتی در زمینههای فنی و مهندسی، نظامی، پزشکی، کشاورزی، گردشگری، ورزشی و خانگی کاربرد فراوانی دارد.رستگار ادامه داد: یکی از مزایای اصلی این کولهپشتی هزینه اجرایی و تولید پایین آن است که حدود 300 هزار تومان هزینه تولید هر کدام از این کوله پشتیها بوده و در صورت تولید انبوه هزینه تولید آن بسیار کمتر میشود.دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد واحد یاسوج در خصوص اشتغالزایی این اختراع تصریح کرد: با توجه به اینکه نیروی برق نیاز عمده و اصلی بشر امروزی است، این اختراع میتواند باعث اشتغالزایی در همه زمینهها شود.وی گفت: زمان ساخت این کولهپشتی شامل تحقیقات اولیه و ساخت فیزیکی حدود یکسال به طول انجامید و در صورت همکاری مسئولان در یکسال آینده ولتاژ آن را نیز چند برابر میتوان کرد و شاید در اندازه برق یک نیروگاه برق آبی تولید برق کند.رستگار اضافه کرد: یکی از نکات جالب این اختراع استقبال بینظیر کشورهای خارجی و به خصوص شرکتهای چند منظوره خارجی از آن بود که با وجود تلاش آنها حاضر به واگذاری امتیاز این تکنولوژی به کشورهای بیگانه نشدیم.وی در این ارتباط افزود: این اختراع باید بومی شده و در جهت رشد اقتصادی کشور ایران به کار گرفته شود و بنا به تأکید مقام معظم رهبری مبنی بر لزوم جهاد اقتصادی که یکی از مکانیزمهای افزایش و بهبود شرایط اقتصادی کشور است، همه جوانان این مرز و بوم میتوانند در جهت بالا بردن توان علمی کشور راهگشا باشند.
آستیاژپادشاه ماد که پایتختش شهر اکباتان بود)همدان)به معنی تحت الفظی چهار راه بود زیرا همدان چهار راه دنیای قدیم در شرق محسوب می شد بعد از اینکه دختر جوانش موسوم به ماندان را به یکی از امرای پارس به اسم کمبوجیه داد که او هم پسر کوروش بود خوابی عجیب دید
باری آستیاژ پادشاه ماد خواب دید که از بطن دخترش ماندان که اورا به عقد ازدواج کمبوجیه امیر پارس در آورده بود یک درخت رز(انگور)روییده وساقه های آن درخت از هشت جهت به حرکت در آمد ونه فقط تمام شهر همدان و کشور ماد را پوشانید بلکه در مدتی کمتر تمام کشور های قاره ی آسیا از ساقه ها و برگ های آن درخت رز پوشیده شد و هر قدر آستیاژ جستجو کرد که پایتخت خود همدان وکشورش را ماد را پیدا کند نیافت وآنگاه صدای شیپور پاسبان عبور ومرور وی را از خواب بیدار کرد چون در شش قرن قبل از میلاد مسیح در شهر همدان در چهار راه ها مامور عبورومرور می ایستاد وبه وسیله ی شیپور به سواران و ارابه ها و پیادگان راه می داد که از یک خیابان به خیابان دیگر بروند.
آستیاژ که در کتیبه های به دست آمده از بابل اسمش را به شکل (ایشتوویگو) نوشته اند بعد از بیدار شدن از خواب به فکر فرو رفت وکسانی را که در تعبیر خواب بصیرت داشتند احضار نمود وخواب خود را برای آنان بیان کرد وخواست که آن خواب را تعبیر نمایند.معبرین بعد از مباحثه ومشورت خواب پادشاه را اینطور تعبیر کردند که از دختر او پسری به وجود خواهد آمد که کشور ماد وسایر کشورها را مسخر خواهد کرد وسلطنت ماد منقرض خواهد شد.
آستیاژتصمیم گرفت همین که دخترش ماندان وضع حمل کرد اگر پسر زایید آن طفل را به هلاکت برساند تا اینکه به سن رشد نرسد ودودمان سلطنتی ماد را منقرض ننماید. بعد از چند ماه ماندان دختر پادشاه ماد زوجه ی کمبوجیه پسری زایید وبه حکم شاه آن پسر را از ماندان گرفتند وپادشاه آن طفل را به یکی ازندیمان خود به اسم(هارپاگوس)سپرد و گفت او را به قتل برساند.
هارپاگوس کودک را نزد یک مرد شبان گاو چران به اسم(میت ری داتس)برد و به او گفت این کودک را به صحرا ببر ودر جایی بگذار که جانوران درنده در آنجا فراوان باشند تا اینکه طفل را بخورند و معدوم کنند.از قضا در همان روز زن میت ری داتس وضع حمل کرد وپسری مرده زایید ومرد گاو چران به پیشنهاد همسرش لباس شاهزاده را بر تن کودک مرده کرد و آن جسد کوچک را به صحرا برد و در محلی که جانوران درنده بودند قرار داد و جانوران جسد طفل را خوردند ولی لباسش به جا ماند وهارپاگوس ندیم پادشاه بعد از دیدن لباس یقین حاصل کرد که جانوران درنده پسر ماندان را خورده اند وبه شاه گزارش داد که طفل از بین رفت. این خلاصه روایت مربوط به تولد کوروش است که هرودوت مورخ یونانی نقل می کند.خود هرودوت می گوید من راجع به تولد کوروش چهار روایت شنیده ام و از بین آنها این یک را برای نوشتن انتخاب کردم .هرودوت سه روایت دیگر را نقل نمی نماید ولی در نوشته های دیگران آن روایات موجود است و همه در خصوص اسم کسی که کوروش را از هارپاگوس گرفت تا اینکه به صحرا ببرد ودر دسترس جانوران درنده قرار بدهد موافقت دارند و می گویند که آن مرد گاو چران در آن تاریخ بیش از بیست سال نداشته و جوان بوده است.
جوان گاو چران از هاپاگوس شنیده بود که آن طفل فرزند کمبوجیه پسر کوروش می باشد وبه همین جهت اسم کوروش را روی طفل نهادند وسر سلسله ی هخامنشیان نام خودرا از پدر ومادر رضاعی خویش در یافت کرد نه از پدر و مادر واقعی . (کتزیاس)پزشک و معالج یونانی که مدتی در دربار سلاطین هخامنشی می زیسته می گوید که کوروش به معنای خورشید است. اما عده ای از محققین امروز این نظریه را نمی پذیرند و می گویند که کوروش عبارت بود از نام رودخانه ای که در جنوب ایران ازکنار (پازارگاد)می گذشته وبعضی از امرای پارسی از جمله جد سردار هخامنشی اسم آن رودخانه را بر خود می گذاشتند و امروز رود مزبور وجود ندارد.
اسم کوروش به بیست و پنج شکل در کتیبه ها و تواریخ گوناگون نوشته شده ودر کتب عبریان اسم اورا (کوره س)و(خوره س)نوشته اند ویکی از اشکال اسم کوروش(هوشنگ)نیز هست ومی دانیم که این اسم در شاهنامه فردوسی ذکر شده است.خود کوروش که قصر پازارگاد را بنا نهاد اسم خود را در پای ستون های آن قصر(کور-آس)نوشته است ودر آن کتیبه ها چنین می خوانیم :کور-آس پسر کمبوجیه پسر کور-آس.کوروش در خارج از ایران کتیبه های زیاد دارد ولی در ایران کتیبه های او منحصر است به آنچه در پازارگاد از او بدست آمده است.مصریها در نوشته های خود او را کوره س (با کسر حرف ر)خوانده اند و یونانی ها ولاتینی ها اسم (سیروس)را روی وی گذاشته اند.میت ری داتس گرچه گاو چران بود ولی مردی باسواد بود و وقتی آن پسر قدری بزرگ شد وی را به مکتب فرستاد وکوروش در همدان شروع به تحصیل کرد وهنوز به هشت سالگی نرسیده بود که می توانست با الفبای بزرگ ایرانی که نزدیک چهارصد حرف داشت و می توانستند با آن همه چیز را بنویسند وحتی صدای جانوران را روی لوح بیاورند نویسندگی کند در صورتی که محصلین دیگر الفبای بزرگ را بعد از سن چهارده وپانزده سالگی فرا می گرفتند.راجع به دوره تحصیل کوروش و شرکت او در بازی پادشاه و وزیر افسانه ای همچنان از هرودوت هست که کوروش در بازی پادشاه و وزیر پادشاه شد و دستور داد که پسر یکی از اشراف را به شدت تازیانه بزنند و پدر آن پسر نزد آستیاز پادشاه ماد شکایت کرد و پادشاه کوروش را احضار نمودواز او پرسید برای چه یکی از اشراف را تازیانه زدی و او گفت او از اجرای دستور من که پادشاه بودم تخلف کرد ومجازات شد ودر آن موقع آستیاژفهمید که آن پسر کوروش است.این روایت قابل اعتماد وتوجه نیست چون اگر آستیاژمی فهمید که کوروش نوه ی او است وی را به قتل می رسانید .ولی هرودوت ضمن این روایت نکته ای را ذکر می کند وآن این است که در ایران قدیم طوری مساوات طبقاتی برقرار بوده که یکی از اشراف کشور از یک پسر گاو چران به شاه شکایت می کرده وخود او نمی توانسته پسر گاو چران یا پدرش را تنبیه نماید.کتزیاس پزشک و مورخ معروف و گزنفون مورخ و سردار جنگی مشهوردریونان نوشته اند که کوروش زود رشد کرد و وقتی به سن پانزده سالگی رسید اندامش شبیه به جوانان نوزده ساله و بیست ساله بود وبه همین جهت قبل از وصول به سن سربازی داوطلبانه وارد خدمت ارتش شد واو را به خدمت پذیرفتند.گزنفون که یکی از مورخین است واین واقعه رانقل کرده از تاریخ نویسان در خور یونان قدیم به شمار می آمد واو مردی بوده دانشمند و سرداری لایق واوست که فرماندهی ده هزار سرباز یونانی را در عقب نشینی مشهور ده هزار نفری(که به موقع راجع به آن صحبت خواهد شد)بر عهده داشت وهمین مرد دانشمند و جنگی است که وقتی وی را از کشور آتن تبعید کردند گفت:ای وطن حق ناشناس برای مجازات تو همین بس که استخوان های مرا در بر نخواهی گرفت.
این گفته که اولین بار از دهان گزنفون یونانی خارج شد بعدها به وسیله کاتون رومی ادا گردید وامروز در کتابها بیشتر به اسم کاتون رومی که ازرجال عیاش معروفروم بود دیده می شود. کوروش بعد از این که وارد ارتش شد تحت تربیت قرار گرفت وسواری و شمشیر زدن وپرتاب کردن زوربین وتیراندازی ونیزه بازی وپرتاب کردن سنگ رافرا گرفت.پدر ناتنی اش که گاو چران بود نمی توانست این فنون رابه او بیاموزد وروایت هرودوت مشعر بر اینکه کوروش فنون جنگی را نزد پدرش فراگرفت عقلانی به نظر نمی رید ولی نوشته ی گزنفون وکتزیاس قابل قبول است وکوروش بعد از اینکه وارد ارتش شد با فنون جنگی آشنا گردید .طوری روسایش اورا مستعد دیدند که سرباز جوان پنجداک یعنی فرمانده ی یک جوخه ی پنج نفری وآنگاه دکاداک یعنی فرمانده ی یک جوخه ی ده نفری وسپس لوشاک یعنی فرماندهی نیم گروهان امروزی یعنی پنجاه نفرگردید واورابه کاخ سلطنتی آستیاژ منتقل کردند یعنی جزو نگهبانان مخصوص پادشاه ماد شد.
هرودوت مورخ یونانی طور دیگر می گوید واظهار می کند که کوروش بعد از اینکه بر اثربازی شاه و وزیر به کاخ سلطنتی احضار شد مورد تحسین آستیاژ قرار گرفت وپادشاه ماد از شباهت زیاد آن پسر به خود تعجب کرد وفهمید او نوه اش می باشد او را به پارس نزدپدرش کمبوجیه فرستاد وکوروش همانجا بود تا این که شورش کرد وآستیاژ را شکست داد وسلطنت ایران رابه دست آورد.
اما نمی توان قبول کرد که آستیاژ بعد از شناختن کوروش او را معدوم ننماید وهارپاگوس ندیم خود را به قتل نرساند زیرا می باید پسر ماندان را نابود کند ونکرد. در عوض نوشته گزنفون وکتزیاس معقول جلوه می نماید وانسان می تواند قبول کند که چگونگی واقعه همانطور بوده است.اما نبایداز این اختلاف روایت که در خصوص آغاز زندگی کوروش وجود دارد حیرت کرد وشرح آغاز زندگی تمام سرداران عهد کهن (چه در شرق وچه در غرب)همین طور مورد اختلاف است مگر آنهایی که پسر پادشاه بودند ودر کاخ سلطنتی به دنیا آمدند وهمه آنان رااز کودکی می شناختند.مردان بزرگ بعد از اینکه خود را شناسانیدند سرشناس می شوند ومورخین شرح زندگی آنان را می نویسند وتاروزی که سرشناس نشده اند کسی در صدد برنمی آمد که شرح زندگی آنها را بنویسد.
کوروش هم ازاین قاعده کلی مستثنی نیست ولی از روزی که سرشناس شد شرح زندگی او طوری روشن گردیده که امروز هرکس بخواهد کوروش را بشناسد می تواند ماه به ماه ودر بعضی از ادوار روز به روز آن مرد ایرانی را تعقیب کند وآن قدر راجع به او نوشته اند که درباره ی هیچ پادشاه غیر از ناپلئون آن قدر نویسندگی نشده است.بعداز اینکه نینوا پایتخت آشور ویران شد دیگر یک قدرت مرکزی در آشور وجود نداشت که ایران را مورد تاخت وتاز قرار بدهد ولی گاهی بعضی از افراد آشوری به خاک ایران حمله ور می شدند واز جمله عده ای از آشوری ها در منطقه ای که امروز به اسم کرمانشاه خوانده می شود مبادرت به دستبرد کردند و کوروش به فرماندهی یک لوش یعنی پنجاه سرباز یا نیم گروهان امروزی مامور قلع و قمع آنها شد وماموریت خود را به اتمام رسانید ومردان آشوری دستگیر شدند وپنجداک ها یعنی به اصطلاح امروز سرجوخه ها می خواستند سر اسیران را از بدنشان جدا کنند وبه همدان ببرند که کوروش مانع از این کار شد.
سرجوخه ها از ممانعت فرمانده ی خود حیرت کردند وگفتند این ها باید کشته شوند وما باید سرشان را به همدان ببریم وبه شماره ی سر آنها انعام بگیریم. کوروش گفت اینها اسیر هستند واسیررا نباید به قتل رسانید واگر ما اسیران را به قتل برسانیم چه تفاوتی بین ما وآشوری ها هست که اسیران را به قتل می رسانند یا کور می کنند؟ کوروش اسیران آشوری را به همدان آورد وسرجوخه ها گزارش ممانعت کوروش را به تاخیاک یعنی فرمانده ی گروهان دادند واو کوروش را مورد بازخواست قرار داد که چرا نگذاشت اسیران آشوری را به قتل برسانند وکوروش گفته ی خود را تکرار کرد وگفت که اسیرنباید کشته شود ومن رضایت نمی دهم که اسیران را به قتل برسانند ولو آشوری باشند.
یک روز میت ری داتس متوجه شد که روی صورت ولب کوروش موی نرم روییده است ودانست که سنین عمر آن پسر به پانزده سال رسیده است وباید راز تولد او را فاش نماید واورابه آتشکده طبس برد وبه او گفت ای کوروش تو تا امروز یقین داشتی که پسر من هستی در صورتی که چنین نیست گو اینکه من تو را مثل پسر خود دوست می دارم ومانند پسرم از تو سرپرستی کردم وتورا تحت تعلیم قرار دادم .
کوروش گفت اگر من پسر تو نیستم پس پسر که هستم؟
میت ری داتس گفت پدرت از امرای بزرگ فارس می باشد ومادرت یک شاهزاده خانم است ولی من نام پدر ومادرت را به تو نخواهم گفت مگر اینکه سوگند یاد کنی که از هیچ کس انتقام نگیری.کوروش که از گفته ی آن مرد متعجب شده بود توضیح خواست که به چه مناسبت وی ممکن است انتقام بگیرد. میت ری داتس گفت بدین مناسبت که وقتی تو متولد شدی شخصی فرمان قتل تو را صادر کرد وآن کس که باید آن فرمان را اجرا کند از قتل تو خودداری نمود وتو را به من سپرد ومن تو را به طبس آوردم ودر اینجا بزرگ کردم وتو اگر راز تولد خود را بروز دهی آن کس که باید تو را به قتل برساند ولی از قتل تو خودداری کرد کشته خواهد شد وتو هم به قتل می رسی.
کوروش سوگند یاد کرد که که راز تولد خود را بروز ندهد مگر موقعی که برای آن شخص وخود وی خطر وجود نداشته باشد. آن وقت میت ری داتس سر ولادت کوروش را برای او افشا کرد وگفت تو پسر کمبوجیه امیر فارس هستی و مادرت ماندان دختر آستیاژ پادشاه مغرب ایران است وفرمان قتل تو از طرف آستیاژ صادر شد ومن تا آنجا که توانایی ووسیله داشتم برای تعلیم و تربیت تو کوشیدم واینک که به پانزده سالگی رسیده ای وقدم به مرحله ی بلوغ نهاده ای می توانی اختیار خود را بدست بگیری ولی زنهار بی احتیاطی مکن.
کوروش با اینکه دانست که یک شاهزاده است مدت یک سال دیگر در طبس و قهستان بسر برد ودر آن مدت می اندیشید که از چه راه خود را به مرتبه ای برساند که درخور تبار او باشد وعاقبت متوجه شد که در آن زمان به دست آوردن جاه ومقام ورود به خدمت ارتش است وآن کس که می خواهد قدرت وسطوت به دست بیاورد باید متکی به شمشیر باشد وتمام نام آوران که قدرت به دست آوردند وارد خدمت ارتش شدند وبه منصب رسیدند وآنگاه قدرت را تحصیل کردند یا اینکه خود ارتشی به وجود آوردند وکسی که نمی تواند یک ارتش جمع آوری نماید با اینکه در خدمت ارتش نیست و نمی تواند یک ارتش را به حرکت در آورد نباید امیدوار باشد که به قدرت برسد.
وقتی سنوات عمر کوروش به شانزده سالگی رسید از ناپدری خود که وی را چون فرزند خویش تربیت کرد خداحافظی نمود وراه همدان پایتخت آستیاژرا پیش گرفت تا اینکه وارد ارتش شود واز این به بعد سرگذشت کوروش با آنچه در بالا نوشته شد تطبیق می نماید. به مناسبت شجاعت و لیاقتی که در جنگ با راهزنان آشوری از کوروش به ظهور رسیده بود آن جوان ترفیع پیدا کرد وبه درجه ی تاخیاک رسید یعنی فرمانده ی یکصد سرباز وبه اصطلاح امروز فرمانده ی یک گروهان شد ودر همان سال که کوروش به درجه ی تاخیاک رسید یک واقعه ی بهت آور در جهان اتفاق افتاد ویک روز صبح که مردم از خواب برخواستند کشاهده کردند که دو خورشید طلوع کرده یکی خورشید مشرق و دیگری خورشیدی از طرف مغرب.
خورشید مغرب طبق روایت مثل خورشید مشرق درخشندگی داشت ولی بعد از اینکه آفتاب بالا آمد از درخشندگی آن کاسته شد معهذا به طور مبهم آن را می دیدند تا اینکه نا پدید گردید.آستیاژ پادشاه ماد منجمین خود را احضار کرد تا اینکه راجع به طلوع خورشید جدید اظهار نظر کنند ولی کسی جرئت نکرد نظریه خود را بگوید. آستیاژ امر کرد که بدون بیم آنچه می خواهند بگویند واطمینان داشته باشند که مناسبت گفته ی خود مورد آزار قرار نخواهند گرفت. آن وقت منجمین به سخن در آمدند وگفتند که طلوع خورشید جدید در آسمان یک واقعه ی نجومی فوق العاده با اهمیت است وحکایت از این می کند که یک پادشاه بزرگ در جهان سلطنت خواهد کرد وسلطنت وی آنقدر درخشنده خواهد بود که چون خورشید درخشندگی خواهد داشت.آستیاژاز منجمین پرسید آیا این پادشاه جدید در دوره ی سلطنت من به پادشاهی خواهد رسید یا اینکه بعداز من سلطنت خواهد کرد؟
جواب آستیاژ واضح بود وچون خورشید جدید مقابل خورشید قدیم طلوع کرد معلوم می شد که پادشاهی جدید در دوره ی آستیاژ به پادشاهی خواهد رسید ولی منجمین از بیم خشم پادشاه گفتند که مدت سلطنت آستیاژ بسیار طولانی خواهد بود وبعد از اینکه وی مدت یک قرن سلطنت کرد وجای خود را خالی گذاشت پادشاه جدید به سلطنت خواهد رسید.
آن روز گذشت و شب فرا رسید ودر شب باز خورشید جدید طلوع نمود ودنیا را چنان روشن کرد که نور ماه تحت الشعاع قرار گرفت.در آن شب جغد ها به صدا در نمی آمدند وشغال و روباه و کفتار وپلنگ که شبها برای صید طعمه از کنام های خود خارج می شدند ومردم همدان صدای آنها را می شنیدند به گمان اینکه روز است ازسوراخها وکنام ها خارج نگردیدند وخورشید جدید تا پاسی از شب گذشته نور افشانی کرد وسپس افول نمود. آنگاه باران شروع شد وتا مدتی که خورشید جدید طلوع و غروب می کرد باران می بارید. اینها روایاتی است که از طرف گزنفون و کتزیاس مورخین یونانی نقل می شود و گزنفون می گوید که خورشید جدید ستاره ی ناهید(زهره)بود که تا آن موقع دیده نمی شد وچون پس از آن طلوع زهره مصادف با فصلی بود که باران در ایران شروع می شدلذا ایرانیان آن ستاره را فرشته ی آب یا مظهر فرشته مزبور دانستند ووقتی زهره به کلی غروب می کرد ودیگر در آسمان دیده نمی شد فصل باران در ایران منتفی می گردید.این روایات امروز برای ما قابل قبول نیست ولی در مسئله ی طلوع ستاره ی زهره یک رمز وجود دارد وآن این است که منجمین قدیم بابل و مصر که می دانیم هردو در علم نجوم بسیار بصیر هستند نامی اززهره نمی بردند ومکان آنرا در آسمان نشان نمی دهند در صورتی که از عطارد نام می برند وآن را جزو سیاراتی که اطراف زمین می گردند به شمار می آورند در حالی که عطارد سیاره ایست کمرنگ و نسبت به زهره بدون جلوه وعجیب است که منجمین قدیم بابل و مصر عطارد را دیدند اما سیاره ی زهره را که بزرگ و درخشنده است مشاهده نکردند و بحث مربوط به سیاره ی زهره بحثی است طولانی و عبریان هم عقیده دارند که زهره یک سیاره ی جدید می باشد ودر قدیم وجود نداشته یعنی به نظر نوع بشر نمی رسیده واین نظریه را بعضی از منجمین این عصر هم می پذیرند. در همان سال که ستاره ی زهره در آسمان پدیدار گردید پس از خاتمه ی دوره ی باران از فارس خبر رسید که کمبوجیه مشغول گرد آوردن قشون است و هیچ دشمنی ندارد تا برای جلوگیری از او قشون گرد بیاورد معلوم می شود که می خواهد به ماد حمله ور گردد. آستیاژ برای کمبوجیه پیغام فرستاد که شنیده ام مشغول جمع آوری سربازان هستی و می خواهی یک قشون بسیج کنی وچون دارای دشمن نمی باشی ناگزیر قشون خود را برای حمله به کشور من گرد می آوری آگاه باش که اگر به یک وجب از مرز کشور من تجاوز نمایی با اینکه داماد من هستی و دخترم زوجه ی تو می باشد زنده پوستت را خواهم کندواز کاه خواهم انباشت. این پیام بعد ها به گوش فردوسی سراینده ی شاهنامه رسید وبا اینکه اسم واقعی فرستنده ی پیام را نمی دانست آن را بدین مضمون از طرف پادشاه ایران خطاب به حریف سرود:
تو ز آن مرز یک رش منه پیش پای چو خواهی که پیمان بماند به جای
اگر بگذری زین سخن بگذرم سرو گاه تو زیر پی بسپرم
کمبوجیه پیام پادشاه ماد را دریافت کرد اما دست از جمع آوری سرباز بر نداشت وآستیاژ یقین حاصل نمود که امیر فارس قصد تجاوز به کشور اورا دارد. این بود که امر کرد قشون گرد بیاورند و فرماندهی آن را به عهده هارپاگوس سپرد وبه او گفت به فارس برو وسر کمبوجیه را از بدن جدا کن وبرای من بفرست. قبل از اینکه قشون پادشاه ماد از همدان عازم فارس شود آستیاژ طبق معمول در صدد بر آمد که قشون را سان ببیند.
ارتش به فرماندهی هارپاگوس در یک جلگه ی وسیع ومسطح صف بست و افسران مقابل واحدهای خود قرار گرفتند و از جمله کوروش که فرمانده ی یک گروهان بود مقابل گروهان خویش ایستاد. آستیاژ سوار بر اسب آهسته از مقابل واحدهای قشون عبور می کرد و هارپاگوس فرمانده ی قشون در قفای او می آمد و فرمانده هان واحدها را نام می برد تا اینکه به کوروش رسیدند. قبل از اینکه هارپاگوس نام فرمانده را ببرد چشمهای آستیاژ به صورت کوروش دوخته شد و عنان اسب را کشید.هارپاگوس هم اسب خود را متوقف کرد. آستیاژ بدون پلک زدن کوروش را می نگریست وافسر جوان هم چشم از پادشاه بر نمی داشت ولی نه از روی خیرگی بلکه برای اطاعت از آیین سربازی زیرا مقرر بود که وقتی فرمانده کل یا افسر مافوق یک افسر مادون یا یک سرباز را می نگرد افسر مادون یا سرباز هم باید چشم به چشم فرمانده بدوزد.یک فرمانده ی گروهان در آن عصر افسری برجسته نبود که هنگام سان توجه یک پادشاه را جلب کند وهارپاگوس که دید پادشاه بدون تکلم و خیره آن افسر جوان را می نگرد به نوبه ی خود با توجه بیشتر آن افسر را نگریست و قیافه اش در نظر او آشنا آمد اما نتوانست به خاطر بیاورد آن شکل را در کجا دیده است. آستیاژ پرسید ای جوان اسم تو چیست؟
فرمانده ی گروهان جواب داد پادشاه اسمم کوروش است.
آستیاژ پرسید پدرت کیست؟
افسر جوان گفت پادشاها همه می گویند که من پدر خود را نمی شناسم. در بین ایرانیان دروغگویی از گناهان بزرگ بود وآنها دروغ نمی گفتند. کوروش که می دانست اگر هویت واقعی خود را بروز بدهد کشته خواهد شد جوابی داد که دروغ نبود. آستیاژ خطاب به فرمانده ی ارتش گفت هارپاگوس این جوان طوری به کمبوجیه شبیه است که من وقتی او را دیدم به خود گفتم که پسر کمبوجیه می باشد یا برادرش.
بعد پادشاه ماد از کوروش پرسید که آیا تو با کمبوجیه داماد من نسبتی داری؟
کوروش گفت پادشاها من هرگز او را ندیده ام.
این جواب هم راست بود و کوروش هیچگاه پدر خود را ندیده بود. اما هارپاگوس که تا آن موقع متوجه شباهت زیاد کوروش به کمبوجیه نبود مضطرب شد وحس کرد که یک خطر بزرگ او را تحدید می کند.شاه اسب خود را به حرکت در آورد واز مقابل کوروش دور شد و بعد از چند قدم عنان کشید و به هارپاگوس گفت قبل از صبح فردا که قشون از اینجا به طرف فارس حرکت می کند راجع به پدر این افسر جوان تحقیق کن ونتیجه ی تحقیق خود را به اطلاع من برسان. هارپاگوس گفت اطاعت می کنم.
کوروش دید که شاه چند قدم دورتر عنان کشید وبا فرمانده ارتش راجع به او صحبت کرد ووی را به هاپاگوس نشان داد متوجه شد که جانش در معرض خطر قرار گرفته چون اگر آستیاژ بفهمد که او پسر کمبوجیه می باشد وی را خواهد کشت. کوروش در آن موقع دچار تشویشی بزرگ شد ونتوانست برای خود تکلیفی معین کند. او می دانست که بعد از خاتمه ی سان هارپاگوس فرمانده ی ارتش وی را احضار خواهد کرد واز او راجع به پدرش تحقیق خواهد نمود ووی نمی تواند دروغ بگوید و مجبور است که حقیقت را بر زبان بیاورد وآن وقت فرمانده ی ارتش هویت واقعی او را باری شاه بروز خواهد داد وآستیاژ فرمان قتلش را صادر خواهد کرد.
کوروش می توانست قبل از خاتمه ی سان از میدان خارج شود و برود و خود را به فارس نزد پدر برساند لیکن آن عمل را فرار می دانست و روحیه ی سربازی او اجازه نمی داد که فرار کند واطلاع داشت که اگر فرار کند نزد خود محکوم خواهد گردید. افسر جوان که نه می توانست دروغ بگوید نه بگریزد وناگزیر بود که به سرنوشت خود تن در دهد یعنی حقیقت را بگوید تا اینکه جلاد به حکم پادشاه ماد سر از بدنش جدا نماید. وقتی رشته ی فکر کوروش به اینجا رسید به خاطر آورد که هارپاگوس فرمانده ی ارتش همان است که از طرف شاه مامورشد اورا به قتل برساند اما از کشتن وی صرف نظر کرد واورا به میت ری داتس سپرد تا این که به قهستان ببرد وپرورش نماید وبزرگ کند واگر هارپاگوس هویت واقعی او را به شاه بروز بدهد خود او مورد غضب قرار خواهد گرفت و کشته خواهد شد و لابد هارپاگوس برای حفظ جان خویش راه حلی پیدا خواهد کرد. همین که شاه رفت و سان خاتمه پیدا کرد هارپاگوس همان طور که کوروش پیش بینی نموده بود افسر جوان را احضار نمود وبا خود به شهر برد اورا وارد سرباز خانه کرد وقدم به اتاق خود نهاد و گفت ای جوان در اطاق را ببند بعد از اینکه در بسته شد هارپاگوس به کوروش گفت نزدیک بیا. افسر جوان به او نزدیک گردید و هارپاگوس از او پرسید پدرت کیست؟
کوروش گفت پدرم کمبوجیه امیر فارس است. رنگ از صورت هارپاگوس پرید و گفت جوان این موضوع را انکار کن. کوروش گفت چگونه انکار کنم وآیا ممکن است که من بتوانم دروغ بگویم؟
هارپاگوس گفت آیا پدر رضاعی تو میت ری داتس است؟
افسر جوان گفت بلی!هارپاگوس گفت آیا مرا می شناسی وراجع به من از پدر رضاعی خود چیزی شنیده ای؟
کوروش گفت بلی و من می دانم پادشاه بعد از اینکه من متولد شدم مرا به تو سپرد ودستور داد که مرا به قتل برسانی ولی تو به من ترحم کردی ومرا به میت ری داتس موبد که می خواست مبادرت به عمل احیا کند سپردی و او مرا به قهستان برد و خواندن و نوشتن را به من آموخت ومن فنون رزم آزمایی رادر قهستان فرا گرفتم.
هارپاگوس گفت ای جوان اگر به خود ترحم نمی کنی به من که تو را از مرگ رهانیدم ترحم کن و نزد پادشاه اسم پدرت را بر زبان نیاور و بگو که پدرت را نمی شناسی چون اگر شاه بفهمد که تو پسر کمبوجیه هستی مرا با هولناکترین شکنجه ها خواهد کشت. کوروش گفت تو فرمانده ی سپاه هستی و می توانی مرا از همدان دور کنی و به من دستور بدهی که پیشاپیش به فارس بروم تا اینکه شاه بار دیگر مرا نبیند ولی اگر مرتبه ای دیگر مرا دید وراجع به پدرم سئوالات صریح از من کرد مجبورم راست بگویم و نمی توانم روح خود را با دروغگویی محکوم و معذب نمایم.
هارپاگوس چاره ای دیگر نداشت لذا به کوروش اجازه داد که با گروهان خود به عنوان طلایه عازم فارس شود وبکوشد که هرچه زودتر بین خود و همدان فاصله ای بیشتر بوجود بیاورد تا اینکه شاه او را برنگرداند. روز بعد هارپاگوس نزد شاه رفت وآستیاژاز وی پرسید که نتیجه ی تحقیق تو راجع به آن جوان چه شد؟
هارپاگوس که عازم حرکت به سوی فارس بود گفت آن جوان که درجه ی تاخیاک (فرمانده ی یک گروهان صد نفری)داشت گریخت.
معلوم است که هارپاگوس دروغ گفت و کوروش نگریخت بلکه به دستور فرمانده خود به عنوان طلایه جلو رفت. آستیاژ فهمید که هارپاگوس آن افسر جوان را گریزانده است و گفت هارپاگوس تو نمی خواهی حقیقت را به من بگویی؟آیا این جوان پسر کمبوجیه است؟
هارپاگوس گفت من دیروز خیلی از او تحقیق کردم تا بدانم پدرش کیست ولی او جوابی را که به پادشاه داد تکرار کرد و گفت پدرش را نمی شناسد.شاه دستور داد هارپاگوس فرماندهی قشون اعزامی به فارس را به دیگری واگذارد و خود در همدان بماند.
(توکیدیدس)مورخ یونانی که در سال 464 قبل از میلاد متولد شد ودر سال 395 قبل از میلاد زندگی را بدرود گفت ودر ایران بیشتر به اسم توسیدید (با تلفظ فرانسویاین نام)معروف است می گوید کوروش بعد از اینکه به فارس رسید مواجه با نگهبانان قشون کمبوجیه گردید و آنها از عبورش ممانعت کردند و گفتند اگر قصد عبور از مرز فارس را داشته باشد خود وسربازانش کشته خواهند شد. کوروش گفت وی قصد عبور از مرزفارس را داشت ولی به علتی منصرف گردید ومیل دارد که با کمبوجیه صحبت کند.
روزی که کوروش را نزد کمبوجیه بردند چشمان وی و دو سرباز را که با او بودند بستندتا اینکه قشون کمبوجیه را نبینند و در حضور امیر فارس چشمهای کوروش را گشودند و توکیدیدس مورخ یونانی می نویسد وقتی چشمهای کوروش باز شد وچشم کمبوجیه به آن جوان افتاد طوری حیرت کرد که از جا برخاست و گفت آیا مفرغ مقابل من آوردید(یعنی آیا آیینه مقابل من آوردید؟)زیرا کوروش طوری به پدر خود شباهت داشت که امیر فارس تصور نمود خویش را در آیینه می بیند.
کوروش گفت نه ای پدر مفرغ مقابل تو نیاورده اند بلکه تو پسرت را می بینی. کمبوجیه ندایی برآورد و گفت آیا تو پسر من هستی؟
کوروش جواب مثبت داد.
کمبوجیه پرسید کدام پسر من؟
کوروش گفت من پسر ارشد تو هستم و اولین فرزند تو می باشم و همانم که به حکم آستیاژ می باید کشته شوم ولی کسیکه مامور بود مرابه قتل برساند یعنی هارپاگوس از کشتن من خودداری کرد. وقتی کمبوجیه اسم هارپاگوس را از دهن کوروش شنید منقلب شد و کوروش نفهمید که علت تغییر حال پدرش چیست؟ آنگاه به اختصار شرح دوره ی طفولیت خود را برای پدر نقل کرد تا آنجا که گفت وارد ارتش آستیاژ شدم وبه درجه ی تاخیاک رسیدم و شاه قبل از حرکت به سوی فارس هنگام دیدن سان از پدرش سوال کرد و او برای اینکه دروغ نگفته باشد جواب داد که می گویند وی پدرش را نمی شناسد وهارپاگوس از بیم آنکه شاه باز وی را مورد تحقیق قرار ندهد او را از قشون جدا کردو جلو فرستاد.
کمبوجیه بیشتر محزون شد وکوروش تصور کرد که پدرش از دیدار او غمگین شده لذا گفت ای پدر آیا تو از دیدن من ناراحت هستی؟ کمبوجیه گفت نه ای فرزندم من از دیدار تو خرسندم و هرچه گفتی پذیرفتم واگر این توضیحات را هم نمی دادی قبول می کردم که تو فرزند من هستی زیرا شباهت تو به من به قدری زیاد است که فقط یک پسر ویا دو برادر این طور به هم شبیه هستند.کوروش گفت پس چرا این طور غمگین می باشی؟کمبوجیه گفت علت اندوه من این است که از همدان به من خبر رسید که هارپاگوس با هولناکترین طرز مورد انتقام آستیاژ قرار گرفت.هارپاگوس پسری جوان همسن کوروش داشت که کدان (با ضم حرف کاف)خوانده می شد و آن پسر در دستگاه آستیاژ فرمانده ی خدمتگزاران خردسال بود که در ادوار اخیر آنان را در ایران غلام بچه می خواندند.چون کدان مامور خدمت در دربار آستیاژبود حتی هنگامی که هارپاگوس در همدان بسر می برد گاهی اتفاق می افتاد که ده یا بیست روز می گذشت و پدر فرزند خود را نمی دید. رسم آستیاژ وبه طور کلی پادشاهان مغرب ایران از سلسله ی ماد این بود که در آغاز هر ماه که بهتر است بگوییم هر چله(چهله) و لیمه می دانند. در آن دوره ایرانیان در هر سال 9 ماه داشتند و هر ماه چهل روز بود و ماه نهم چهل و پنج روز محسوب می شد که حساب سال درست در بیاید. حتی بعد از اینکه کوروش پادشاه ایران شد باز سال ایرانیان 9 ماه داشت و سال دوازده ماهی از زمان سلطنت داریوش بزرگ در ایران متداول شد.آستیاژ دز اول هر ماه چهل روزی و لیمه می داد و کسانی که می باید در کنار سفره سلطنتی جلوس کنند و غذا صرف نمایند مشخص بودو جای آنها نیز کنار سفره معلوم بود وسفره را روی یک میز کم ارتفاع می گشودند ودر کنار میز مسند های کوتاه می نهادند که مدعیون جلوس نمایند و مسند پادشاه نسبت به مسند دیگران ممتاز بود.جلوس بر پشت میز وروی صندلی رسمی است که از ایرانیان کهن به مغرب زمین سرایت کرد و قبل از تهاجم اعراب به ایران ایرانیان بر صندلی می نشستند وپشت میز غذا می خوردند و حتی در خانه ی کم بضاعت ترین افراد ایران غذا پشت میز صرف می شده است و فردوسی به دفعات در اثر جاوید خود بدین موضوع اشاره کرده واز جمله در داستان ورود بهرام گور به خانه ی یک پالیزبان (دشتبان) و درخواست غذا کردن به اینکه صاحب خانه بی بضاعت بود و بهرام گور را نمی شناخت واو را یک فرد عادی می پنداشت بهرام را پشت میز نشانید و برایش غذا و یک شراب آورد و بعد از اینکه بهرام سیر شد و خواست برود زن صاحب خانه خطاب به میهمان از حقارت وسایل پذیرایی معذرت خواست و گفت (در این خانه درویش بود میزبان – زن بینوا شوی پالیزبان) و میزبان و میزبانی از سنت های قدیم ایرانیان بوده است.
باری بعد از اینکه شاه و مدعیون جلوس کردند غذا ها را آوردند و از جمله مقابل هارپاگوس ظرفی گذاشتند و خوان سالار سرپوش را از روی ظرف برداشت و بوی معطر آن غذا به مشام هارپاگوسرسید و شروع به خوردن کرد. پس از اینکه شاه و مدعیون سیر شدند آستیاژ خطاب به هارپاگوس گفت آیا غذایی را که امروز تناول کردی پسندیدی؟ هارپاگوس گفت غذایی را که من امروز خوردم یکی از لذیذترین اغذیه ای بود که در مدت عمر خود صرف کردم.شاه گفت من به آشپز مخصوص خود دستور دادم که این غذا را برای تو طبخ کند تا اینکه امروز با اشتها غذا بخوری و از صرف ناهار لذت ببری.
هارپاگوس زبان به تشکر گشود واز مرحمت پادشاه سپاسگزاری کرد و بعد آستیاژاز او پرسید آیا متوجه شدی گوشت غذای تو چه بود؟ هارپاگوس گفت لابد گوشت گوسفند بوده است.شاه اظهار کرد تو امروز گوشت بدن پسرت را کدان را خوردی. رنگ از صورت هارپاگوس پرید و شاه گفت برای اینکه اطمینان حاصل کنی تو امروز گوشت جسد پسرت رت خوردی من دستور دادم که از طبخ سر او خودداری نمایند و سر را نگاه دارند تا تو بتوانی ببینی. بعد آستیاژ بانگ زد سر کدان را بیاورید. چند لحظه ی دیگر سر بریده ی آن پسر جوان را که در یک سینی نهاده شده بود وارد اطاق کردند و شاه گفت که سر را مقابل هارپاگوس بگذارند و از او پرسید که آیا این سر کدان پسر تو هست یا نه؟ پدر بدبخت که قدرت حرف زدن نداشت با اشاره ی سر گفته ی آستیاژ را تصدیق کرد و شاه گفت آنچه خوردی گوشت پسرت بود واین است سزای کسی که به پادشاه خود خیانت کند و دروغ بگوید و من به تو گفته بودم که پسر کمبوجیه رابه قتل برسان ولی تو او را نکشتی و پرورش دادی و بزرگ کردی ووارد ارتش من نمودی وبعد هم به من گفتی که وی گریخت.هارپاگوس دیگر نتوانست خودداری نماید واز هوش رفت وپای میز افتاد و خدمتگذاران وی را از اطاق خارج کردند.
این بود آنچه کمبوجیه در فارس راجع به هارپاگوس شنیده ومسموعات خود را برای کوروش نقل کرد و پسر جوان گفت که هارپاگوس قربانی نیک نفسی خود گردید و پسر جوانش را با مخوف ترین طرز از دست داد انگاه پرسید ای فرزند چه می خواهی بکنی؟ کوروش گفت من سرباز آستیاژ هستم وطبق تکلیف سربازی خود باید با تو بجنگم اما تو پدر من می باشی ومن نمی توانم به روی تو شمشیر بکشم واز تو که نسبت به من ارشد هستی می پرسم که وظیفه ی من در این موقع چیست؟ کمبوجیه گفت فرزندم آیا بعد از اینکه آستیاژ پسر هارپاگوس را با آن طرز فجیح کشت باز تو خود را مکلف به وفاداری نسبت به او می دانی کوروش گفت رفتار آستیاژ نسبت به هارپاگوس موضوعی است مربوط به آن دو نفر. کمبوجیه گفت به تو هم مربوط است زیرا کدان پسر جوان هارپاگوس از یان جهت کشته شد که پدرش نخواست تو را به قتل برساند واگر تو را می کشتامروز دارای پسر بود.کوروش گفت ای پدر من سرباز آستیاژ واو قشون کشیده که با تو بجنگد و من به عنوان طلایه جلو فرستاده شده ام اگر با تو نجنگم به پادشاهی که مرا درجه ی افسری داده خیانت کرده ام و اگر با تو بجنگم به روی پدر خود شمشیر کشیده ام پس به من بگو که من بین وظیفه ی سربازی و احترام پسر نسبت به پدر کدام را باید انتخاب نمایم؟ کمبوجیه گفت که از آستیاژ بخواه تو را از خدمت سربازی معاف کند و چون او برای پرورش تو کاری نکرده و تو در قهستان پروریده شدی و فنون جنگی را آموختی اگر از خدمت استعفا بدهی او را بر تو حقی نیست وآیا تا امروز خدمتی برجسته به او کرده ای یا نه؟ کوروش گفت بلی ای پدر من با عده ای از راهزنان آشوبگر پیکار کردم وآنها را اسیر نمودم و به همدان بردم. کمبوجیه گفت اگر آستیاژ حقی بر تو داشته باشد تو با این خدمت حق مزبور را جبران کرده ای و اگر استعفا بدهی مدیون او نخواهی بود. معهذا کوروش جوان مردد بود و می اندیشید که استعفا دادن به منزله ی فرار از به انجام رسانیدن وظیفه است و سربازی که هنگام جنگ استعفا می دهد با سربازی که از میدان جنگ می گریزد فرق ندارد وخود آستیاژ کوروش را از تردید رهایی بخشید وبه دامادش کمبوجیه خبرداد که کوروش از درجه ی تاخیاک مخلوع است ودیگر در قشون او سمتی ندارد. بعد از اینکه هارپاگوس را بیهوش از اطاق غذا خوری بیرون بردند به هوشش آوردند وخود آستیاژراجع به کوروش از لحاظ اینکه چگونه ناپدید گردیده از وی تحقیق کرد وهارپاگوس که بعد از داغ فرزند آن هم با آن وضع لرزه آور علاقه به زندگی نداشت اعتراف کرد که خود او کوروش را دور کرد وبه فارس فرستاد تا اینکه مورو تحقیق شاه قرار نگیردوآستیاژ فهمید که کوروش به فارس رفته است ودیگر هارپاگوس راکه به قدر کافی کیفر دیده بود مجازات نکرد ولی کوروش را خلع درجه نمود. چنین بود واقعه ای که به اطلاع کمبوجیه در فارس رسید وآن مرد را سخت متاسف کرد و به پسرش کوروش گفت که تو دیگر از لحاظ وفاداری نسبت به آستیاژ تعهد نداری و می توانی خود را آزاد بدانی. کوروش از پدر توضیح خواست وکمبوجیه شرح قتل کدان پسر هارپاگوس را برای پسر جوان خود حکایت کرد ودر همان موقع فرمان خلع درجه ی کوروش به فارس رسید وآستیاژامر کرد کوروش را مقید به زنجیر کنند وبه همدان برگردانند. ولی کمبوجیه از اطاعت خودداری نمود وبرای آستیاژ پیغام فرستاد که من پسر خود را به تو تسلیم نمی کنم. آستیاژ به وسیله ی جار چیان اخطار کرد که هر کس کوروش پسر کمبوجیه را زنده یا مرده تحویل او بدهد بیست و پنج سنگ طلا پاداش دریافت خواهد کرد. ما نمی دانیم که یک سنگ در آن دوره چقدر وزن داشته ولی اطلاع داریم که از دوره ی داریوش هخامنشی به بعد سنگ به مقیاس امروز دو کیلو گرم و نیم بوده است. با توجه به اینکه طلا در آن موقع در دنیا خیلی کم بوده می توان گفت که در تاریخ جهان تا آن روز برای هیچ سر به اندازه ی سر کوروش قیمت گزاف تعیین نکرده بودند. اما ایرانیان راستگو و درست کردار حاظر نبودند بیست و پنج سنگ طلا دریافت کنند وپسر امیر خود کمبوجیه را تسلیم آستیاژنمایند.
نویسندگان:ماریژانموله-هرتزفلد-گیرشمن
ترجمه و اقتباس:ذبیح الله منصوری
برگرفته از کتاب سرزمین جاوید


